تبليغاتX
♥ قاصدک سفید♥

سلام دوستان!

من دیروز یه شعر خوندم که واقعا گریم گرفت و دلم نیومد اینجا ننویسمش! البته خیلی زیاد بودن اما من اینو واستون انتخاب کردم حالا اگه دوست داشتین بقیه شعرها هم تو آپهای بعدی میذارم!!

حالام اگه حوصلشو دارین بخونینش اگه هم ندارید برید یه وقته دیگه بیاید بخونینش بعد نظر بدید !

واقعا ارزش خوندن رو داره!

 

اتل متل یه بابا

که اون قدیم قدیما

حسرتشو میخوردن

تمومی بچه ها

 

اتل متل یه دختر

دردونه باباش بود

بابا هرجا که میرفت

دخترشم باهاش بود

 

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته رفیقاش

بابا چه مهربون بود

 

یه روز آفتابی

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

 

چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

 

چه لحظه بدی بود

اون لحظه رفتنش

اما  بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش

 

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود

آورنش به خونه

 

زهرا به اون سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

خاک کفش بابا رو

سرمه تو چشاش کرد

بابا جونو بغل کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

زهرا براش زبون ریخت

دوصد دفعه صداش کرد

پیش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش کرد

 

اتل متل یه بابا

یه مرد بی ادعا

میخوان که زود بمیره

تموم خواستگارا

 

اتل متل یه دختر

که برعکس قدیما

براش دل میسوزونن

تمومی بچه ها

 

زهرا به فکر باباس

بابا به فکر زهرا

گاهی تو فکر دیروز

گاهی به فکر فردا

 

یه روز میگفت که خیلی

براش آرزو داره

ولی حالا دخترش

زیرش لگن میذاره

 

یه روز میگفت دوست دارم

عروسیتو ببینم

ولی حالا دخترش

میگه به پات میشینم

 

میگفت:برات بهترین

 عروسی رو میگیرم

ولی حالا میشنوه:

((تا خوب نشی نمیرم))

 

وقت غذا که میشه

سرنگ رو بر میداره

یه زرده تخم مرغ

توی سرنگ میذاره

 

گوشه لپ بابا

 سرنگ رو میفشاره

برای اشک چشماش

هی بهونه میاره:

 

غصه نخور بابا جون

اشکم ماله پیازه

بابا با چشماش میگه:

خدا برات بسازه!

 

هرشب وقتی بابا رو

میخوابونه سره جاش

با کلی اندوه و غم

میره سر کتاباش

 

حافظ رو ور میداره

راه گلوش میگیره

قسم میده حافظُ

خواجه بابام نمیره

 

دو چشمشو میبنده

خدا خدا میکنه

با آهی از ته دل

حافظ رو وا میکنه

 

فال و شاهد فال و

به یک نظر میبینه

نمیخونه چرا که

هرشب جواب همینه

 

دیشب که از خستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمه شبش چه خوابه

 قشنگی رو دیده بود

 

تو یک باغ پر از گل

پر از گل شقایق

میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق

 

یه خورده اون طرف تر

میون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه میشه ؟ محاله !

 

بابا به آسمون رفت

به پشت یک در رسید

با دستای مردونش

حلقه در رو کوبید

 

ندایی اومد از غیب

دروازه رو وا کنید

مهمون رسیده از راه

قصری مهیا کنید

 

وقتی بلند شد از خواب

دید که وقت اذونه

عطر گل نرگسی

پیچیده بود تو خونه

 

بابا رو هی صدا کرد

بابا چشاش بسته بود

دیگه نیگاش نمیکرد

بابا چقدر خسته بود

 

آی قصه قصه قصه

یه دختره شکسته

که دستای ظریفش

چند ساله پینه بسته

 

چند سالیه که دختر

زرنگ و ساعی شده

از اون وقتی که بابا

قطع نخاعی شده

 

نشونه بیعته

پینه دست زهرا

بهترین شفاعته

نگاه گرم بابا...

 

حالا دیدید من گفتم! اگه خوشتون اومد و دوست داشتید بگید که چندتا دیگه هم بنویسم !!!



پنجشنبه چهارم مهر 1387 |