تبليغاتX

JavaScript Codes

JavaScript Codes ♥ قاصدک سفید♥

 


سلام

 
امروز می خوام به جای داستان یه انتقاد کنم

 

::انتقاد از رپ فارسی ::


اگه می خواستی یه اسم فارسی برای رپ انتخاب کنی چه اسمی رو انتخاب می کردی؟
تا حالا راجع به این موضوع فکر کردید؟

من در جواب میگم کلمه ((Rap)) که ترجمه اون در فارسی به معنی ضربه زدن یا تند تند حرف زدنه پشتش کلمه ی اعتراض مخفیه...حالا یعنی چی؟ ...یعنی فرد معترض با هجوم کلمات و کوبش جملات با فن بیان بالا فرد یا جامعه ی مورد خطاب رو می کوبه و اعتراض می کنه ..!
اون فریاد نمی زنه ((مثل سبک معترض متال که دقیقا در اعتراض با رپ مشابه است))بلکه با یک ریتم ساده که مدام در حال تکراره (( beat)) یا همون تپش منظم میاد و با لحن تمسخر همه چیز رو مورد سوال قرار میده  ..
سبک رپ بسیار وابسته به شعر یا ((Lyric)) است. فرد معترض باید فن بیان بالا و اطلاعات کافی راجع به موضوع مورد بحث داشته باشه ..
همون طور که می دونید این سبک برخاسته از قشر کارگران سیاه پوسته .. اون ها این سبک رو برای اعتراض به وضع جامعه و نژاد پرستی ..و هر چی که اون ها رو آزار می داد آوردند ..
اون ها برای اعتراض دیوارهای شهر رو خط خطی می کردن که البته بعدا به هنر ((Grafitti)) مشهور شد که هنوز که هنوزه این مسئله پلیس های آمریکا رو ناراحت می کنه !!
اون ها هم مثل ما مشاعره می کنند با این تفاوت که از فحشای رکیک استفاده می کنند که البته ایرادی نداره چون جزء فرهنگ اون ها محسوب می شه ..یه جور فی البداحه گویی یا همون Free Style .که بوسیله اون قدرت نمایی می کردند و طرف رو ضایع می کردن ..می دونید چرا قدرت نمایی؟
چون زندگی توی محله های سیاه پوستی هنوز که هنوزه مثل زندگی تو جنگله ..چون اونا ترس رو حس کردن و برای زندگی جنگیدند ..چون هر لحظه ممکن بود یکی از راه برسه و یه گلوله بزنه تو مخشون ..!

بعد از این همه مقدمه ..... می خوام راجع به رپ فارس صحبت کنم

تعداد معدودی از رپر های ما واقعا با رپ اعتراض می کنند ..رپ ما پر شده از کسایی که از رپ برای خود نمایی استفاده می کنند ..و این یعنی توهین به رپ ..
رپ یه موسیقی نو پا توی کشور ماست ..پس چرا تعداد رپ خون های ما مثل قارچ در حال افزایشه؟
چون هر کسی فکر میکنه استعداد نهفته ء رپ داره ..زود شلوار بگی پاش می کنه و می ره استودیو و ضبط می کنه و آهنگ بی محتواشو وارد بازار بی سرو ته رپ فارس می کنه که خریداراش افرادی نیستند جز یه سری پسر بچهء ۱۵ ۱۶ ساله . این هم شد رپ فارس؟
قبول دارید یه ۱۰۰ ۲۰۰ نفری آویزون رپ فارس هستند؟! که مطمئنم با یه تکون می ا فتن.. چون هیچی در چنته ندارن و تهی هستن ..حالا کو تا یکی پیدا شه رپ فارس رو تکون بده !!
بابا از جون رپ فارس چی می خواین ؟! برید سر درس و زندگی ..مسلما یه پسر ۱۵ ۱۶ ساله که هنوز سبیل نوجوانی در نیاورده نمی تونه راجع به مشکلات جامعه رپ بخونه ..! چه توقعاتی داریم ها !!!
بابا رپ فارس دست همیناست ...!!
همش Diss و Diss Back ..همش قدرت نمایی و بلف ..از کی تا حالا اسلحه ء گرم مجاز شده که شما حرف از کلت و فشنگ می زنی ؟ شاید شما هم در محله های سیاه پوستی زندگی می کنید...!
و یا شاید Rap صورت جدید دعوا های توی کوچه است؟
در این بین استعداد هایی وجود دارن که واقعا حیفن ..استعداد اجرا دارن ..اما محتوا نه رپرهای با استعداد و دوست داشتنی ..تا موقعی که فقط راجع به پارتی و روابط دختر و پسر و کل کل و مواد مخدر بخونید رپ مردمی نمیشه ..
چرا چشماتونو به روی حقایق بستید و کور کورانه تقلید می کنید ؟
واقعا مشکلات رو نمی بینید؟ چرا رپ فارسی نمیارید ؟ رپی که هویتش فارسی باشه ؟

 



چهارشنبه سوم تیر 1388 |

 

سلامی پس از هزارتا سلام که باید می دادم و ندادم!!

خوبین؟ به جون خودم انقدر دلم واستون تنگیده بود که نگین!

من خیلی دوست دارم زود به زود آپ کنم! اما نمیشه خوب به خدا!!!

امسال امتحانامون نهاییه بعد گفتن که معدل زیر ۱۹ نباید باشه! بعد ما هم داریم مثه ... درس میخونیم!!!

واسم دعا کنین اونجا که می خوام قبول شم!

خوب حالا آپ امروز:

راستی شرمنده من خبرتون نکردما کامپیوترمون داغونه نشد بیام همین بلاگفا رو هم که باز کرده باید خدا رو شکر کرد!!

 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

 

اسرار الهی

دو فرشته ی مسافر برای گذراندن شب در خانه ی یک خانواده ی ثروت مند فرود آمدند این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ی مجللشان راه ندادند بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیارآنها گذاشتند.فرشته پیر دردیوار زیرزمین شکافی دید آن را تعمیر کرد.وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده اوپاسخ داد همه ی امور به آن گونه که مینمایند نیستند.
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار میهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذای مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح رز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذراندن زندگیشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد واز فرشته پیر پرسید چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیافتد؟خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی اما این خانواده دارایی اندکی دارند وتوگذاشتی گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیر پاسخ داد وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکافه دیوار کیسه ای طلا وجود دارد از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند شکاف را بستم وطلاها را از دیدشان مخفی کردم.
دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد ومن به جایش آن گاو را به او دادم.همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند وما گاهی اوقات خیلی دیر به آن موضوع پی می بریم.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شغل پسر کشيش...

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد
!  »

 

خوب دیگه برای امروز بسه ! تا بعد بای!!



دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

سلام دوستان!

من دیروز یه شعر خوندم که واقعا گریم گرفت و دلم نیومد اینجا ننویسمش! البته خیلی زیاد بودن اما من اینو واستون انتخاب کردم حالا اگه دوست داشتین بقیه شعرها هم تو آپهای بعدی میذارم!!

حالام اگه حوصلشو دارین بخونینش اگه هم ندارید برید یه وقته دیگه بیاید بخونینش بعد نظر بدید !

واقعا ارزش خوندن رو داره!

 

اتل متل یه بابا

که اون قدیم قدیما

حسرتشو میخوردن

تمومی بچه ها

 

اتل متل یه دختر

دردونه باباش بود

بابا هرجا که میرفت

دخترشم باهاش بود

 

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته رفیقاش

بابا چه مهربون بود

 

یه روز آفتابی

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

 

چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

 

چه لحظه بدی بود

اون لحظه رفتنش

اما  بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش

 

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود

آورنش به خونه

 

زهرا به اون سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

خاک کفش بابا رو

سرمه تو چشاش کرد

بابا جونو بغل کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

زهرا براش زبون ریخت

دوصد دفعه صداش کرد

پیش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش کرد

 

اتل متل یه بابا

یه مرد بی ادعا

میخوان که زود بمیره

تموم خواستگارا

 

اتل متل یه دختر

که برعکس قدیما

براش دل میسوزونن

تمومی بچه ها

 

زهرا به فکر باباس

بابا به فکر زهرا

گاهی تو فکر دیروز

گاهی به فکر فردا

 

یه روز میگفت که خیلی

براش آرزو داره

ولی حالا دخترش

زیرش لگن میذاره

 

یه روز میگفت دوست دارم

عروسیتو ببینم

ولی حالا دخترش

میگه به پات میشینم

 

میگفت:برات بهترین

 عروسی رو میگیرم

ولی حالا میشنوه:

((تا خوب نشی نمیرم))

 

وقت غذا که میشه

سرنگ رو بر میداره

یه زرده تخم مرغ

توی سرنگ میذاره

 

گوشه لپ بابا

 سرنگ رو میفشاره

برای اشک چشماش

هی بهونه میاره:

 

غصه نخور بابا جون

اشکم ماله پیازه

بابا با چشماش میگه:

خدا برات بسازه!

 

هرشب وقتی بابا رو

میخوابونه سره جاش

با کلی اندوه و غم

میره سر کتاباش

 

حافظ رو ور میداره

راه گلوش میگیره

قسم میده حافظُ

خواجه بابام نمیره

 

دو چشمشو میبنده

خدا خدا میکنه

با آهی از ته دل

حافظ رو وا میکنه

 

فال و شاهد فال و

به یک نظر میبینه

نمیخونه چرا که

هرشب جواب همینه

 

دیشب که از خستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمه شبش چه خوابه

 قشنگی رو دیده بود

 

تو یک باغ پر از گل

پر از گل شقایق

میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق

 

یه خورده اون طرف تر

میون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه میشه ؟ محاله !

 

بابا به آسمون رفت

به پشت یک در رسید

با دستای مردونش

حلقه در رو کوبید

 

ندایی اومد از غیب

دروازه رو وا کنید

مهمون رسیده از راه

قصری مهیا کنید

 

وقتی بلند شد از خواب

دید که وقت اذونه

عطر گل نرگسی

پیچیده بود تو خونه

 

بابا رو هی صدا کرد

بابا چشاش بسته بود

دیگه نیگاش نمیکرد

بابا چقدر خسته بود

 

آی قصه قصه قصه

یه دختره شکسته

که دستای ظریفش

چند ساله پینه بسته

 

چند سالیه که دختر

زرنگ و ساعی شده

از اون وقتی که بابا

قطع نخاعی شده

 

نشونه بیعته

پینه دست زهرا

بهترین شفاعته

نگاه گرم بابا...

 

حالا دیدید من گفتم! اگه خوشتون اومد و دوست داشتید بگید که چندتا دیگه هم بنویسم !!!



پنجشنبه چهارم مهر 1387 |

 

خدا جونم !!

دلم خیلی واست تنگ شده

من بنده خوبی نیستم

ولی تو بهترین خدایی

من عاشقت هستم

من رو دوست بدار !

ای بزرگ طبیب هستی !

بابت سلامتی که به من دادی ازت ممنونم

بیمارانی بسیار در بستر بیماری گرفتارن

و من شکر گذار که سالمم

امروز از ته دل ازت میخوام که

تمامی بیماران رو شفا بدی

تا به محفل گرم خانوادشون برگردن!

پروردگارا!

میخوام به بندت کمک کنم به همنوعم

همانقدر که توانش رو دارم

از همین امروز

میخوام دلهایی رو شاد کنم

توهم دلم رو شاد نگه دار!

ای خدای مهربون!

بابت تمام نعمتهایت ممنون

از آسمون تا زمین همه رو میبینم

ولی چه کنم که گاهی زود نعمتهایت

 واسم عادی میشن

از امروز هر چیزی رو که میبینم

بابتش تشکر میکنم

فقط با همین یه کلمه:((متشکرم))

تو آنقدر بزرگی که همین یه کلام رو

هم از من قبول میکنی میدونم...

ای خدای بزرگ!

از امروز هیچ چیزی رو واسه خودم نمیخوام

بلکه برای همه میخوام!

باران بفرست نه برای رفع تشنگیم

بلکه برای آبیاری گلها و پاک کردن گناهان

آفتاب رو نمایان کن نه برای روز شدن

بلکه برای گرم شدن فقیر کنار خیابان...

 

خب دیگه فکر کنم چشای خوشگلتون خسته شد!

فقط میخواستم بگم که تو این شبای عزیز دعا واسه ما یادتون نره!

مرسی! منم واسه همتون دعا میکنم!

راستی راجع به بستن وبلاگ من هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم از شما دل بکنم واسه همینم بالاخره یه جوری وبلاگ رو نگه میدارم!!!

دوستون دارم ! بای !



جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

سپهر سهرابي...!
اهل حمامم    پوستم مهتابي‌ست    چشمهايم آبي‌ست    پدرم دلاك است    سر طاسي دارد    لُنگ مي‌اندازد    شامپو مصرف كرد    كله‌اش هي كف كرد    و سپس مويش ريخت    و چه اندازه سرش براق است!    حرفه‌ام دلاكي‌ست    هدف من پاكي‌ست    مي‌نشيند لب سكو آرام    يك نفر با احساس    و تصور كرده، خوش پر و پاست!    كودكي را ديدم    مي‌دود در پي صابون و لگن    اي نهان در پسِ دَر    خشك آوردم، خشك!  مشتري‌هاي عزيز    لگن خاصره‌تان سالم باد!

 

منبع:www.aghvahid.2ir.ir



سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |

......

سلام!!!

من نمیدونم چرا اینجوری شدم دیگه اصلا هیچ انگیزه ای واسه آپیدن ندارم!

چون موضوعی هم ندارم که بخوام راجع بهش بنویسم!

اصلا شاید وبلاگ رو ببندم!

شاید این آپ آخرم باشه!........

فقط یه چیزی به دوستای عزیزم:سحر جووووووووون آبجی شیرین گلم پریسا و سمیرای عزیزم داداش علی مهربونم داداش سهند گل(که جدیدا دیگه منو دوست نداره ولی من هنوزم مثه قدیما دوسش دارم!) داداش حامد داداش محمد و آقای م-ح-ر بگم که مثه خواهرم و برادرای نداشته ام دوسشون دارم و هیچوقت فراموششون نمیکنم اینو واقعا جدی میگم!

خب دیگه دل کندن از بلاگفا و دوستای گلم واقعا سخته اما دیگه رفتنی ها باید برن دیگه!

اگه یه روز دلتون واسم تنگ شد واسم آف بذارید این آی دیمه:

snow_girl20742000

دلم براتون خیلی تنگ میشه!

بای.....



پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |

سلام به همه!!!

دلم خیـــــــــــــــلی هواتونو کرده بود.اومدم تا دوباره این وبلاگه(به قول همدانیا) ویلان مانده رو دوباره راه بندازم و حداقل هفته ای ۱ بار آپ کنم!!!

این دفعه دیگه جدی میگم!!

چون دیگه خدا رو شکر مشکلی نیست که نذاره من بیام پیشتون!!

راستی ما خونمونو عوض کردیم البته بعد از ۲ سال اصرارای مامانم بالاخره بابام راضی شد که خونه رو (که طبقه پایینش خونه مامان بزرگم بود) بفروشه!!! این خونمون چند تا خیابون بالا تر از خونه قبلیمونه و ۶تا خونه با خونه خالم فاصله داره!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

میخوام بنویسم.ولی نمیدونم چی؟!؟!

دوست دارم یه کاره خاص انجام بدم٫یه کاره نو٫اما نمیدونم چه کاری؟!؟

شما میدونین؟

لطفا با نظرای گرمتون کمکم کنین!

 



پنجشنبه بیستم تیر 1387 |

سلااام!!!

این سلام با بقیه سلامها فرق داره!!!

ایندفعه دیگه اومدم که بمونم !!

البته نمیدونم تا کی!!!

و امیدوارم که شما هم با نظرای خوشگلتون دلگرمم کنید!

دلم واسه همتون(آبجی شیرین جووووون.داداشی علی جووووون.سحر جووووووون.پریسا و سمیرا جووووووون.داداش سپهر جووووووون و بقیه دوستان) یه ذره شده.

ایشا... دوباره میام با کلی حرف و دردودل که میخوام همشونو بهتون بگم!!

خب من دیگه باید برم.

خییییییییبی دوستون دارم

منتظر نظرای خوشگلتون هستم.

تابعد.بابای

 



پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 |

سلام بچه ها:

خوبین؟

من اومدم یه خبر بدم:

.

.

.

.

.

.

.

.

من کارنامه گرفتم!!

و با معدل ۲۰ در کلاس دوم راهنمایی!

قبول شدم!!

خوب ديگه چه خبر؟

بچه ها انقدر دلم واستون تنگيده كه نگيد!!

الان با آيدا اومديم كافي نت كه آيدا انتخاب واحد كنه.

شما هم كه ميدونين آيدا كه كارش تموم بشه ديگه بايد بريم.

خوب ديگه كاري باري؟

دوووووستون دارم.

باي

 

 



پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 |

سلام به همه

بچه ها میدونم خیلی بد قولی کردم

من مثلا قرار بود هفته ای ۱ بار آپ کنم

ولی چیکار کنم نشد دیگه  

این کامپیوترمون باز باقالی شده و من نمیتونم آن شم.

.

.

.

.

.

.

راستی یه خبر خوب!

آیدا ...

..

.

.

.

.

.

.کنکور قبول شد.

رشته مهندسی کشاورزی  دانشگاه بوعلی!!!

آزادم قبول شده.

بیوشیمی سنندج.!!

از دعاهاتون ممنونم.

خب دیگه من باید برم .

همین دیگه دلم واسه همتون خییییلی تنگیده

از نظراتتونم ممنونم!

فعلا بای

خیییییییییلی دوستون دارم!!

 



یکشنبه هجدهم شهریور 1386 |